محتویات مغز پریشان من

مگه اینجا رو درست نکردم که حرفای نگفتنیم رو با دوستای غریبه ام (!) در میون بذارم؟ چرا فکر کردم  با نوشتن می‌شه بریزمشون بیرون از مغزم، واسه همیشه؟ مگه اون و این پتکش نکرده بودن قبلا؟ مگه چه اول کار چه آخر کار بهمون گیر نداده بودن؟ مگه تصمیم نگرفته بودم حرفی تو دلم نمونه؟ مگه نمی‌خواستم نترسیدن و تمرین کنم؟ چرا دنیا این همه کوچیکه؟ چرا کوه به کوه نمی‌رسه ولی آدم به آدم می‌رسه؟ چرا اولا هی فونت نوشته‌هام رو بزرگ می‌کردم، فکر می‌کردم خوندش راحت‌تره ولی الان ترجیح می‌دم با فونت ریزتر و قلم Tahoma که ازش بدم میومد بنویسم؟ اصلا چرا فکر کردم نوشتن فایده‌ای به حالم داره؟ 

اگه بالاتر از سیاهی، رنگی خیلی سیاه‌تر از سیاهی باشه چی؟

این ترس مسخره رو چرا نمی‌تونم بزنم کنار؟! از چی می‌ترسم؟ از کی؟ می‌دونم تا وقتی که می‌ترسم بزرگتر می‌شی! تو هم! و تو! و اون! همه ترس‌هام!

ولی خودم که می‌دونم بیشتر از اون که ازت، ازتون، بترسم ازتون متنفرم. یا شاید نباید باشم. شما قابل ترحم‌تر از اون هستین که حتی احساس تنفر رو در من برانگیزین؟!

میخوام فکر کنم که نیستین! از یه جایی باید شروع کرد. نخ به نخ ازت، ازتون می‌برم! روزی که واسه من نباشی، انگار که نیستی! کاش اصلا نبودی! نبودین! از همون اول! نه از قبل‌تر از اون! 

/ 3 نظر / 51 بازدید
کهکشان

نوشتن خوبه... حداقلش اینه که یک کمی ذهن آدم آروم میگیره که یک مقداریش رو یک جایی گذاشتم...

آریا

خوب دقت کنیم میبینیم که خیلی از تصورات ما ناشی از اشتباه در استدلال ما بوده نوشتن مثل یک مسکن قوی میمونه