سفر به افغانستان به روایت رضا امیرخانی

خوندن کتاب قیدار رضا امیرخانی که اونجوری بهم چسبید رفتم دنبال باقی نوشته هاش. از آبجیه کتاب "ارمیا" به دستم رسید و از کتابخونه سفرنامه "جانستان کابلستان" رو امانت گرفتم. سفرنامه ها کلا کتاب های مورد علاقه من هستن. این یکی هم البته از این جمع خارج نبود. خصوصا نگاه مثبت و منصفانه نویسنده به وقایع که در حین خواندن کتاب سبب شد، بارها دلم بخواد به چنین سفری برم. (هر چند بلافاصله یکی انگار نهیب زد که: خوب آره ... آرزو بر جوانان عیب نیست!). از متن کتاب زیاد نمی تونم بذارم. راستش انتخاب چند سطر مشکله، بنابراین دوستانه مطالعه این کتاب رو بهتون توصیه می کنم.

از متن کتاب:

"افغانی حتی شارژر را نیز بار زائد می داند. افغانی یعنی یک زندگی متحرک. جوری که هر آن که اراده کنی بتوانی جانت را کف دست بگیری و فرار کنی. این یعنی همان مرده ریگ باقی مانده از میراث درویشی که آشوب این سال ها هم با شکلش کنار آمده است. از عالم، کمی پول می خواهی و پتویی که هم دستمال باشد و هم دستار و هم صافی و هم گونی و هم روانداز شب و هم سایه بان و ... حالا هم که گوشی مبایل از ضروریات شده است، بهتر آن که مبایلت چراغ قوه هم داشته باشد و ماشین حساب هم و پخش صوت هم ... بنابراین همان انواع ابتدایی مبایل چراغ قوه دار نوکیا، جنس رایج بازار بلخ می شود. با 5 افغانی هم می شود شارژر را حذف کرد ... سبک بار بودن بیشتر ... دنیا و آخرتت را سر دست بگیری و یا علی!"

                                                ×××××××

"در این میان همان جور که دارم در یکی از سرک های اصلی شهر نو، راه می روم، یک هو از دور پر مهیبی می بینم از یک کاروان نظامی. یک نفربر هامر که جلو جلو می آید و پشت سرش یک زره پوش مسلح به توپ کالیبر پایین و چند هامر دیگر. زیر بیرق ایتالیا به گمانم. ایستاده ام و نگاه شان می کنم. موترهای شخصی مردم عادی سریع می ایستند کنار خیابان و راه را برای شان باز می کنند. مردم اما هراسان فرار می کنند. من خیلی جهان گردوار و توریست مذهب، شیشه ی زیت زیتون را در آورده ام و به پوست آسیب دیده می مالم و متعجب از این فرار مردم. یک هو کسی از پشت، دست مرا می گیرد و می کشاندم به سمت راه­رو پاساژی تازه ساز. شگفت زده به مردم نگاه می کنم با قیافه های متفاوت که در راه­رو پاساژ جمع شده اند و در نگاه شان می بینم که آن­ها نیز هاج و واج به من می نگرند. از مردی که دستم را کشید، دلیل کارش را می پرسم.

می گوید: ایرانی هستی؟ ها ... روز اولت هم هست که به کابل آمده ای؟ نی؟

بله ... ایرانی هستم روز اولم هم هست.

مگر ندیدی کاروان نظامی ها را؟ خوب بایستی دوری کرد دیگر.

باز نمی فهمم. مگر کاروان نظامی ها همین جوری بی دلیل به ما شلیک می کنند؟ برایم توضیح می دهد:

نی ... نی... شما غلط کردی! (یعنی اشتباه کردی!) آن ها با ما کاری ندارند. اما اگر کسی از راه رسید که انفلاق انتحاری بکند، یک چقوری دور این کاروان درست شود، که تا دوصد متر این سوتر همه خاک می شویم! یارو از بیگانه عقده مند است، می خواهد او را تلف کند، اما من و توی هم دین و هم زبان را کشته می کند!

تاز می فهمم شدت ناامنی را. یک عملیات انتحاری، حتی ضد بیگانه، برای شهروندان کابلی خظرناک تر است تا بیگانه."

                                                       ××××××

"در هر انتخاباتی اگر دقت نشود، این امکان وجود دارد، که گسل های نیمه فعال و خاموش، تعمیق شوند. در یک رقابت انتخاباتی، به طور طبیعی، احزاب و نامزد ها سعی در پررنگ نمودن اختلافات و تفاوت­ها می کنند. خط قرمز این اختلافات، در هر جامعه ای، وحدت ملی است. در افغانستان، گسل های فعال قومی و مذهبی، با تعمیق گسل زبانی بین داکتر عبدالله با توجه به علاقه اش به زبان دری و کرزی با توجه به تصمیماتش برای گسترش گویش پشتو، عمیق تر شدند."

/ 3 نظر / 115 بازدید
سجاد

سلام قصه ی دوم خییلییی جالب بود . درسته . پدر بنده هم قبلاً ها خیلی مسافرت می کرد ، و سالی از سالها به کشور پاکستان و افغانستان رفته بود . همانند این مسئله تعریف می کرد ، که وقتی نظامیان بخواهند از شهر بگذرند ، کسی نباید جلودار آنها باشد . قصه ی جالبی بود . متن ادبی منو چطور دیدی ؟[متفکر][نیشخند]

سجاد

ولی نه ردرسته ، امنیت خیلی مهم . رسول خدا (صلی الله علیه و آله) می فرمایند : « نِعمَتانِ مَجهولَتانِ ألصِحَةُ وَ أمان » [گل][گل][گل]

حمیده

سلام خانم هم اسم‏!وبلاگتون رو از سایت اميرخانی پيدا كردم...‏(البته اونجا اشتباها اسم منو نوشته حنانه)اومدم بگم از آشنایيتون بسيار بسیار خوشحال شدم‏!‏