تقلب

نظرات پست قبل رو که خوندم یاد یه بار افتادم که رسما از کارم پشیمون شدم. اونم دقیقا حین ارتکاب جرم، ولی نه راه پیش داشتم نه راه پس!

کل دوره لیسانس ما یه ریاضی 3 واحدی می‌بایست بگذرونیم. که همون ترم اول ارائه شد. نمرات ریاضیم کلا تو دوران تحصیل خوب بود. یعنی اصولا جز نفرات اول کلاس بودم تو کل دوران تحصیل. این 3 واحد دانشگاهم نه تنها از این قاعده مستثنی نبود، بلکه جوری پیش رفت که تنها نمره 20 کلاس 40 نفره‌مون نمره من بود، البته با ارفاق دیگه.

خلاصه قضیه مربوط به ترم چهارم می‌شه. سه تا از بچه‌های کلاس که مثل بقیه هم کلاسی‌هام باهاشون دوست بودم، برای چهارمین بار متوالی ریاضی عمومی رو گرفته بودن و اون روز امتحان میان ترم داشتن. اتفاقی هم‌دیگه رو تو سلف دیدیم و اتفاقا اون روز 1 تا 3 رو کلاس نداشتم و تا 3 تو دانشگاه الاف بودم. منو که دیدن شروع کردن به سوال کردن منم هر چی یادم بود واسه‌شون توضیح دادم. تا اینکه یکی‌شون گفت حمیده بیا سر جلسه بشین به ما تقلب برسون. اول گفتم ولم کن بابا، دیوونه‌ام مگه بیام خودمو گیر بنذازم؟ ولی با توجیحاتی که آوردن قانع شدم که می‌تونم کمکشون کنم بدون اینکه واسه خودم مشکل پیش بیاد. یه سالن اجتماعاتی داشت دانشکده علوم که اکثر امتحانای پر جمعیت اونجا برگزار می‌شد. اصولا هم هر ساعت چند تا کلاس و استاد مختلف امتحاناتشون رو یه گوشه این سالن برگزار می‌کردن. خلاصه تا اون روز هر موقع ما اونجا امتحان داشتیم سالن، شلوغ پلوغ بود. بچه‌هام همین رو گفتن. گفتن می‌شینی ته سالن کسی هم شک نمی‌کنه. فقط برگه بگیر هر چی بلدی بنویس بعد پاشو و برگتو بده به ما و فرار! بی‌کار که بودم. اون روزم سارا دوست صمیمیم نیومده بود، شیطونیمم گل کرده بود. گفتم باشه بیا بریم ببینم اوضاع چه جوریاست. ولی وارد سالن که شدیم برخلاف همیشه حتی یه کلا س دیگه هم اون جا امتحان نداشت. از همون جا می‌بایست برگردم ولی رفتم و یه جایی متمایل به انتهای سالن نزدیک بچه‌ها یه صندلی گرفتم. استاده سوالا رو پخش کرد و کاملا معلوم بود که موقعی که برگه سوال و داد دستم شک کرد که من اصلا طول سال سر کلاسش نشستم؟ ولی رد شد. منم شروع کردم به نوشتن هر چی بلد بودم. غرق امتجان شدم انگار امتحان ترم خودمه. یکی دو مرتبه ای که سرمو از رو برگه بلند کردم. دیدم این استاده اساسی شک کرده. فقط نیم درجه سرم و بالا پایین می‌کردم. برمی‌گشت نگاه می‌کرد ولی شانسی که آوردم شک داشت هنوز. منم سعی کردم عادی برخورد کنم. یه دور که سوالا رو زدم. و سرم از رو برگه بلند کردم دیدم ای دل غافل، سالن رو به خالی شدنه. تقریبا نصف بچه‌ها برگه‌شون رو داده بودن و هر لحظه یه نفر دیگه بلند می‌شد و برگه‌اش رو می‌داد. دیگه نمی‌بایست معطل کنم. هر چی خلوت‌تر می‌شد شانس گیر افتادنم بیشتر می‌شد. فقط منتظر یه موقعت بودم که برگه‌ام رو بدم به یکی از بچه‌ها و بعد یه موقعیت که از گیر نگاه‌های استاده فرار کنم. ولی فقط سرم و که بالا می‌گرفتم استاده رو می‌دیدم که زل زده بهم. احتمالا فقط یه درصد مونده بود شکش به یقین تبدیل شه که من شاگرد این کلاس نیستم. یکی از بچه‌ها بلند شد و برگه‌اش رو داد. خوب این اولین فرصت. برگه‌ام رو دادم به یکی از بچه‌ها. دختره برگه رو داد و رفت. حالا تا سوال پرسیدن یا بلند شدن یه نفر دیگه می‌بایست صبر کنم. ردیفای آخر نشسته بودم ولی بازم هر چی بلند قدم برمی‌داشتم چهار پنج قدم تا در داشتم. فقط خدا خدا می‌کردم که بچه‌هایی که می رن بیرون در پشت سرشون نبندن. اینجا دیگه به واقعا پشیمون شده بودم. یعنی فقط داشتم اون لحظه رو که استاده گیرم می‌ندازه تصور می‌کردم که دو تا از بچه‌ها با هم بلند شدن. به محض اینکه استاده سرگرم اونا شد. بلند شدم و با حداکثر سرعت و توانم خودم و پرت کردم بیرون. پامو که از در سالن گذاشتم بیرون یه لحظه مکث کردم و بعد مثل کیف قاپا شروع کردم به دویدن تا دم در دانشکده پرواز کردم. تازه اون موقع بود که با تصور چهره استاده بعد دیدن خالی بودن جای من مثل خلا شروع کردم به خندیدن. البته مطمئنا این خنده از روی خوشی نبود. یکی از ویژگی‌هایی که خیلی وقتا به دادم می‌رسه اینه که افکار استرس‌زا وقتی توی این جور موقعیتام نمیاد سراغم و اصولا بعد از اینکه از یه موقعیت پر فشار خلاص می‌شم و تقریبا خیالم از رفع شدن خطر راحت می‌شه تازه احتمالات مختلفِ اگر و شاید هجوم میاره به مغزم و این میشه که مثل دیوونه‌ها می‌افتم سر خنده. خلاصه اون روزم به خیر گذشت ولی واقعا دیگه فکر شیطونیای اینجوری رو از سرم بیرون کردم.

 

*: شما چی؟ تجربیات مشابهی ندارین؟

**: آخ دندونم. خدایا نمی‌شد دندونا رو هم جوری بیافرینی که مثل ناخن و مو مدام در حال رشد و ترمیم بودن؟!؟!

/ 17 نظر / 43 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آسمون

ناژی ناژیییییییییییییی گقیه نکن ببین من دوستت دارم هفته دیگه همه فقشته های مهقبون باهات میان دندونپزشکی من بهشون میگم من خودمم تنها رفتم [نیشخند] والا منم به همین نتیجه رسیده بودم که اصولن کارم داره به همون دندون مصنوعی هم میکشه علاوه براینکه دیگه از حرص خوردن بابت دندونام خسته شدم

mar mar

وای خاطراتِ تقلب خیلی باحاله!هم خاطره واسه شما هم یه راهِ حلِ جدید واسه بقیه!! اون موقع ها که مدرسه میرفتم، امتحانِ میان ترمِ حساابداری داشتیم،کلی هم درس خونده بودم.از اونجایی هم که بچه درس خونِ کلاس بودم روزِ قبلش یه کلاس گذاشتم و تقریبا واسه همه رفع اشکال کردم(این قسمت صرفا به خاطرِ این بود که بگم بچه درس خونی بودم!)روزِ امتحان معلممون یه قسمتِ درس و به طرز ِ عجیبی پیچونده بودش همه سوالارو ج داده بودم جز اون.تا اومدم به دوستم بگم که این سوال و حل کردی قبلش اون گفت که سوالِ نمیدونم چند و حل کردی؟منم گفتم اره و در حین اینکه داشتم ج سوالو تو برگه مینوشتم گفتم تو اون سوالو حل کردی؟گفت اره.گفتم پس تا من اینو مینویسم تو هم اونو بنویس بده من. خلاصه من ج سوالا کامل نوشتم بهش دادم و اونم مشغول کپی کردنش شد. منم همچنان منتظر بودم که ج اون سوالی که ننوشته بودم و بده بهم. که در عینی ناجوانمردی دیدم بلند شد برگه رو داد و از کلاس رفت بیرون!و اون دختر با تقلبی که من بهش رسونده بودم نمره کامل گرفت و من فک کنم 3 نمره نگرفتم! دیگه بعدِ این اتفاق سعی کردم به کسی تقلب نرسونم!!

mar mar

من کلا تو تقلب خاطراتِ خوبی ندارم! واسه همون یه درسی که از دوره کاردانیم مونده بود مجبور بودم که اون درس و معرفی به استاد بردارم. منم که هیچی نخونده بودم و همون روزی که درس و اخذ کردم،باید امتحان میدادم!گفتم چیکار کنم،چیکار نکنم؟که تصمیم گرفتم برم تا اونجایی که میشه رو صندلیِ که استاد تو اون کلاس،کلاس داشت تقلب بنویسم!و همین کارم کردم!یه ربع بعدِ شروعِ کلاسش تا اومدم برم تو دیدم ای دل غافل!یکی دقیقا رو همون صندلی نشسته!به خدا دلم میخواست بزنم زیرِ گریه!حالا استاد بهم گفته بود که زود بیا امتحان بده! سریع رفتم تو یه کلاس دیگه تند تند تو یه برگه دوباره همون جزوه هارو نوشتم و برگه رو گذاشتم تو کیفمو رفتم تهِ کلاس نشستم و برگه رو طوری تو کیفم گذاشتم که بشه نوشته هاشو دید و خلاصه فقط تونستم در حد 10 بنویسم و به لطفِ تقلب پاس شدم!ولی تا عمر دارم استرسِ اون روز و یادم نمیره! راستی پایان نامه در چه حالیه؟

mar mar

هنوز دندونت بهتر نشده ؟[سوال]

آسمون

[خنده] خوب به فقشتهه میگم اون غلامه رو بفرسته [چشمک] من که فقط با بروفن آروم میگرفت دردش تا تابستون امسال بروفن نخورده بودم اصولن با قرص و کپسول میونه ای ندارم اما بروفن رو میخوردم و کیف هم می کردم ... یعنی تنها چیزی که آرومم می کرد که نرم یک مشت بکوبم تو دماغ هر دو تا دکتر [قهقهه]

mar mar

بازم خداروشکر که بهتری عزیزم[ماچ]

mar mar

نه اصلا به رویِ خودش نیاورد.ینی متنفر بودم ازش.ولی خب بعدها ضربه شو خورد.[مغرور]

آریا

دبیرستان که بودم تقلب را گناه میدانستم . بعد از آن هم هیچگاه تقلب نکردم فقط در دوره ای یادم هست که با کسی که سوالات امتحان رو تایپ میکرد دوست شدم و او هم بعد از اخذ رشوه سوالات رو در اختیار من میگذاشت.

مریم

من استاد تقلب بودم اما بیشتر میرسوندم تا بخوام از کسی بگیرم.. از اون دسته آدمای شجاع بودم[نیشخند] هروقت با خودم تقلب می بردم.. قبلش به مراقب می گفتم خانوم یا آقای فلانی هوامو داشته باشین تقلب آوردم[نیشخند] اما واسم خیلی جالب بود قسمت هایی رو که اصلا یاد نمی گرفتم دقیقه نود یادداشت میکردم و با خودم میبردم.. درست همون سوال میومد اما توو اون همه استرسی که وجود داشت من کاملا از حفظ جواب می دادم بدون نیاز به یه کوچولو نیگاه کردن به... [پلک] و یاد این جمله میفتم که یکبار نوشتن مساوی 4 بار خوندنه[لبخند] یک روزم یکی از مراقب ها اومد بالاسرم و گفت مردم پشتکار دارن و شما پشت کارت[نیشخند]